شیرینی زندگی ما

درد و دل
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱
 

تقدیم به روشنی عشقی که تا ابدیت در قلبم خواهد ماند برای همیشه

 

در آن روزها تنها بودم و در عمیق ترین نقطه تنهایی ام به خاک سپرده شده بودم هرجا می نگریستم جز تنهایی و بی همدمی کسی را نمی دیدم .نمی توانستم و نمی خواستم معنای عشق رادرک کنم برایم مشکل بود .ولی بعد تصمیم گرفتم خود را در پناهش رها سازم شاید همدمی باشد برای زخم های کهنه تنها یی ام .

در تنهایی دری به رویم باز شد که از شدت برقش که در پس این درب بسته بود بینایی چشمانم را برای لحظه ای از یاد بردم .چه زیبا و چه عظیم وصفش بسیار مشکل بود زیبا تر از چیزی است که هیچگاه فکرش را نکرده بودم آنجا باغی است بنام عشق این را از سر در ورودیش فهمیدم که خود نمایی می کرد بعد احساس کردم قلبم  فرصتی دوباره می خواهد همانند کودکان خردسال بی تابی میکند من تسلیم این بی تابی شدم و خود را در این دنیای جدید رها ساختم .احساس آزادی می کردم همانند یک پرستوی آزاد که با خیره شدن به بال زدنهای یارش تا دیاری دیگر او را بدرقه می کند بعد فهمیدم از ابن باغ عشق همراهی پیدا کردم که می تواند همدم تمام لحظات زیبایم باشد .حالا من نیز جزء لیست پذیرفته شدگان دیار محبت هستم خوشحالیم تا بی نهایت بود هم به دلیل اینکه همدمی پیدا کرده ام و هم به خاطر اینکه زندگیم عوض شده در این حالات بود که احساسم به من گفت پیوندی عمیق و ناگسستنی بین قلب من و توست .

 تو به من آموختی که برای پیمودن این راهی که آمدم از چه گذر گاهی عبور کنم که در پس آن به من خوشامد بگوید می خواهم در تمام لحظات زندگی با من باشی بی نهایت دوستت دارم نمی خواهم مال دیگری باشی فکر اینکه تو را از دست بدهم تا سر حد جنون می رساندم خدای من نمی دانستم عاشقی اینقدر پاک و بی ریاست حال دوست داشتن از هر چیزی برایم زیباتر شده.

 وقتی با چشمان نافذت به چشمانم می نگری در دلم هزار بار فدایت می شوم وقتی لبخند دلنشینت می تواند خستگی را از تنم بزداید خود را خوشبخت ترین موجود دنیا می بینم تو که هستی که مرا اینگونه دیوانه ساخته ای؟حال می فهمم که دیوانگان چه دنیای پاک و معصومی دارند دنیایی جدا از لغزش و آلودگی .

نگهداری و در کنار تو بودن بزرگترین اقبال زندگی من بوده که در این دنیای نا آرام با وجود تو و قلب مهربانت آرام گیرم مهربانیت را به چه توصیف کنم ؟به لطافت گل؟عمرمهربانیت که پایدارتر است

به نسیم دلنواز بهاری؟ این هم نیست نسیم که می وزد و می رود پس به چه؟

اینها را قلبم می گوید همان قلبی که خود راه این عشق را به من آموخته بدان بی نهایت قدرت خدا دوستت دارم و هیچ سدی نمی تواند مانع عشق من به تو شود اینها کلماتی است که از باغ عشق آموختم وتقدیم تو میکنم .


 

 


sparkle hearts

 
 
حرفای عشقولانه
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
 

الینا جونم خوشگل مامان امروز میخوام یکم باهات حرف بزنم منو ببخش که این روزا خیلی گرفتارم . خیلی دو ست دارم بیام وبلاگتو آپدیت کنم و از کارای جدیدت بنویسم اما چیکار کنم که خیلی گرفتارم. صبحها تا ظهر شرکتم وقتی که میام خونه همه وقتم مال تو میشه و دوست ندارم حتی یک لحظه ذهنم جای دیگه ای باشه روزای تعطیل هم که بابات میگه page باز نکنید سرعتم میاد پایین نمیتونم کار کنم من هم مجبور میشم وبلاگتو بذارم شرکت لا به لای کارام آپدیت کنم.

 جیگر مامان با اومدنت زندگی من و بابات و تغیر دادی همه فکر و ذکرمون تو شدی همه چیز و به تو ربط می دیم روز ولنتاین روز تولد و ..... اونقدر خوش قدم و با برکت هستی که هنوز به ماه نکشیده توی امتحان کاردانی به کارشناسی قبول شدم و از این هفته باید برم دانشگاه .البته این ترم به خاطر اینکه تو خیلی کوچولویی ، فقط دو روز در هفته کلاس گرفتم اما اون دو روز هم خیلی دلم برات تنگ میشه.

دخمل نانازم امروز دقیقا هشتاد روز بدنیا اومدی ان شا الله که 120 ساله بشی .روزای اول خیلی ریز و کوچولو بودی واقعا می ترسیدم بهت دست بزنم یا حمامت کنم اما تو خیلی حمام کردن و دوست داشتی و داری توی حمام آروم و خنده رویی آدم ذوق میکنه حمومت میکنه عادت کردی یک روز در میان حمام کنی و با اشتهای کامل شیر بخوری و بخوابی شبا خیلی خوب میخوابی حتی وقتی گرسنه ات میشه گریه نمی کنی و دستات و میخوری و مامانی با صدای ملچ ملوچ دستات از خواب بیدار میشه و شیرت میده. خیلی با نمک شدی کارای با مزه ای انجام میدی می خندی با صدای بابایی عقل از سرت می پره و حتی شیر و که خیلی دوست داری ول می کنی و برا بابا دلبری می کنی وقتی موزیک گوش میدی هوم هوم میکنی و بعد از تموم شدن موزیک دست و پات به شدت تکون میدی یعنی دوباره برام بذارین میخوام گوش کنم. قربون خندهای قشنگت بشم وقتی پیش بابا می مونی و من بیرون میرم تا از در میام تو برام می خندی و دهنت و کاملا باز میکنی یعنی مامانی شیر بده تا توی بغل من میای دهنتو باز میکنی حالا چه گرسنه باشی چه تا خرخره شیر خورده باشی.به دستات نگاه میکنی و با اونا بازی میکنی تف تف بازی رو خیلی دوست داری فکر کنم لثه هات میخواره که همش با  آب دهنت بازی می کنی و انگار یه چیزی توی دهنته همش میجوی (آخه من 4 ماهگی دندون در آوردم شاید مثل من زود دندون در بیاری)

خیلی آروم و ساکت و اجتماعی هستی بغل همه میری و برا همه می خندی با همه حرف میزنی و هوم هان اوخ  اوقو میگی نسبت به آویز بالای تختت و عروسکات واکنش نشون میدی و جیغ (شادی) میزنی . وقتی لباس تنت میکنم یا پوشکت میکنم خیلی آرومی با مامان حرف می زنی و میخندی همه رو مجذوب خودت کردی .بابایی (بابای خودم) برات از الان عیدی خریده و اواسط اسفند میاد پیشمون تا عیدی تو رو بده البته دلش تنگیده این بهونه خوبی برای دیدنه 

جیگر مامان همه زندگی مامان خیلی دوستت دارم به عشق تو درس میخونم سر کار میرم و..........

 

 

 

  

  

  

  

  

اولین روز الینا بغل بابایی ،یادش بخیر چقدر زود گذشت


 
 
خوش آمدی رادین جون
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
 

هورا هورا نی نی عمه ریحانه بدنیا اومد منم  یه دوست خوشگل پیدا کردم .

 

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

 

اینم نی نی عمه ریحانه (رادین قند عسل من)

 

 

 

قربونت برم (دخمل نازم اینجا صورتش کلی جوش زده و قرمز شده)

 Valentine Candy Hearts

  

این جیگر داره با مامانش حرف می زنه



 
 
اینم عکس اتاق الینا
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
 

اینم یه عکس از اطاق الینا . چند تا عکس گرفتم گذاشتم کنار هم تا کاملتر دیده بشه . بعضی جاهاش اگزجره شده ببخشید !

عکس 50 روزگی الینا


 
 
ما اومدیم
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧
 

 سلام سلام ما دوباره اومدیمتو این مدتی که ما نبودیم کلی دوستای گلمون ما رو شرمنده کردن هاله جون مامان ارشیا گلی ،شهین جون مامان نوید، مریم جون مامان شایگان و همه ماماهای گلی Blowing Kissesکه تو این مدت جویای حال ما بودند.  

و اما داستان از این قرار بود که دخمل قشنگ من زردی داشت و شبا تا صبح به خاطر نفخ شکم نمی خوابید و بیقراری میکرد و روزا رو در خواب ناز بسر میبرد و من و باباش هم که شبا نگهبان بودیم و روزا سر کارچرت میزدیم .توی این مدت خیلی سرم شلوغ بود کارای شرکت روی هم انباشته شده بود و اصلا وقت آپدیت کردن وبلاگ و نداشتم . الینا رو هم با خودم میارم چون اصلا دوست ندارم یک لحظه از خودم دور باشه. دیگه خودتون تصور کنین که با چه حالی به خونه میام. 

 الینا خانم آنقدر با نمک و با مزه شده که آدم دوست داره درسته قورتش بده .خانم خانما قرتی تشریف دارن و با صدای ترانه آروم میشن و هوم هوم راه میندازن و دست و پا تکون میدن. عاشق ماشین سواری و تا سوار ماشین میشه ساکت و هاج و واج به همه جا نگاه مینه و بعد از چند دقیقه خود به خود میخوابه. دیروز الینا واکسن دو ماهگیشو زده و دخمل خوبی بوده و فقط یک کوچولو گریه کرد.

 

 


 
 
خاطرات زایمان
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۸
 

 

ساعت شش صبح روز چهارشنبه ششم آذر ماه من و علی و مامانم و مادر شوهرم به بیمارستان عرفان رفتیم. اما چون ترافیک بود ساعت هشت و نیم رسیدیم. وقتی وارد بیمارستان شدیم من و علی فرم مخصوص عمل سزارین رو پر کردیم .مسئول بخش پذیرش کیف لوازمم رو تحویل مامانم داد و با یه آقایی به عنوان میزبان که کلی شوخی می کرد و میخواست به مامانم اینا روحیه بده به بلوک زایمان رفتیم.با مامانم و علی و مادر شوهرم روبوسی و خداحافظی کردم. وارد یه اتاق شدم  لباسامو در آوردم و تحویل مامانم اینا دادن. یه کلاه و پیراهن صورتی پوشیدم. پرستار سرمم رو تزریق کرد و منو آماده  جراحی کرد. یهو دیدم علی با لباس فرم اتاق عمل وارد اتاق شد و بادیدن تیپ و لباسای همدیگه خندمون گرفت. علی گفت که پرستار بخش بهشون گفته تا کسی نیست بیاین به زائو روحیه بدین. منم که اصلا  ترس و دلهره ای نداشتم اینو از قیافه خندانم میشد حدس زد . علی رفت و مامانم اومد کلی با مامانم صحبت کردم و یهو پرستار به مامانم گفت میخوایم بریم اتاق عمل نی نی و در بیاریم شما بیرون باشید . مامانم که رفت منو روی یک تخت دیگه خوابوندن و با چند نفر دیگه  که کلی با من خوش و بش میکردن و  معنی اسم نی نی و در حین مسیر از من می پرسیدن ( الینا= نعمت و روزی برای ما) و خانم فیلمبردار وارد اتاق عمل شدیم .اصلا باورم نمیشد که میخوام مامان بشم و تا چند لحظه دیگه الینا رو می بینم. خانم پرستار آمپول بی حسی و توی کمرم تزریق کرد دردی احساس نکردم یهو حس کردم پاهام خواب رفته دردی توی قفسه سینم حس کردم احساس کردم که توی شکمم دارن یه چیزایی رو جا به جا میکن اما بعد دیگه چیزی نفهمیدم. وقتی از خواب بیدار شدم . دکترم گفت می شنوی این صدای دخترته تموم بخش و زیر پا گذاشته من که احساس آرامش می کردم دوست داشتم هنوز بخوابم که الینا خانم جیگر مامان و لای پتو پیچیدن و به من نشون دادن اما من خوب ندیدمش چون خواب آلود بودم .بعذ از چند لحظه چند نفر منو جا به جا کردن و روی تخت دیگه ای گذاشتن و وارد یه جای دیگه که بعدا فهمیدم ریکاوری هستش شدم. زود تونستم پاهامو تکون بدم  خانمی اومد و شیکمم و آروم آروم ماساژ میداد و کلی قربون صدقم میرفت. یه خانم دیگه بهم گفت دخترت خیلی نازه خیلی هم تمیزه اصلا چربی و آت و آشغال نداره یکی دیگه گفت مثل مامانش آروم نیست بیمارستان و ریخته بهم.

 وقتی تونستم پاهامو تکون بدم مامانم و علی و مامانش اومدن پیشم و گفتن که نی نی شبیه کوچیکیهای خودمه

کمی احساس درد داشتم وارد اتاق خودم شدم علی هم وقتی اشکای منو دید رفت

بعد از ١٠ دقیقه حالم خوب شد و اثری از درد نبود که نی نی و آوردن تا شیر بخوره. وای خدای من چقدر دلم برای اون روز تنگ شده انگار رویا بود وقتی دخترمو دیدم باورم نمیشد که از شکم من اومده .باورم نمیشد که تا ١ ساعت پیش توی شکم من بوده و الان کنارم داره شیر میخوره خدارو شکر همون موقع شیر خورد و مشکلی از لحاظ شیردهی نداشتم .

علی و خواهرم سر ظهر اومدن دیدن من و الینا و کلی قربون صدقه الینا رفتن خانم عکاس هم کلی عکس و فیلم گرفت و ساعت ۴ بعد ازظهر هم همه فامیل ریختند توی اتاق و تا ساعت ۶ مراسم فیلمبرداری و عکاسی بود وقتی که همه رفتن من و مامانم و الینا تنها شدیم و کمی خوابیدیم اما سر شب الینا چند بار بیدار میشد و گریه میکرد. تا صبح بیدار بودم و به الینا شیر میدادن توی بغلم آروم میگرفت اما چون نمی تونستم تکون بخورم طفلک الینا با کمک پرستار و مامانم شیر میخورد. سر صبح هم مجبور شدم با کمک پرستار راه برم اما سرم گیج میرفت تا ظهر سر درد داشتم که نزدیکای ظهر مرخص شدم به خونه اومدم اما ازگیج گیج بودم حوصله مهمونا رو نداشتم چون الینا نوه اول هم توی خانواده ما و هم خانواده علی هست برای همین یکی میرفت یکی میومد شب و روزمهمون داشتیم و من بعد از مهمون بازی دلی از عزا در آوردم و یه دل سیر خوابیدم. اینم از خاطرات روزهای زایمانم

من عاشق این عکسم بعد از خوردن اولین شیر در کمال آرامش خوابیده

الینا روز ششم آذز ماه روز تولدش

 الینا در پانزدهمین روز تولدش

کیک تولد الینا

بابا بزرگ و الینا


 
 
تولد الینا
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢
 

 

دخمل قشنگم روز ششم آذر ساعت نه و سی و پنج دقیقه صبح با وزن سه کیلو و صد و پنجاه گرم و قد پنجاه سانتی متر در بیماستان عرفان بدنیا اومد.


 
 
 
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥
 

سلام

من الینا هستم روز ۶ آذر بدنیا اومدم اینم عکس یک روزگی من در بیمارستان


 
 
پایان مجردی
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢
 

سلام

 تاریخ زایمانم ۴/٩/٨٧ روز دوشنبه بیمارستان عرفان هستش. شیکمم بزرگ شده داره می ترکه.خیلی به نی نی فشار میاد .دکتر گفته دیگه چهارم آذر ماه وقتشه. تو رو خدا برام دعا کنید خیلی دلشوره دارم.اتاق الینا آماده شده اما با عکسای تولدش میذارم که سوپرایز بشه. شبا خوابم نمی بره و نی نی اذیت میکنه و روزا چرت میزنم.هر وقت حالم خوب شد عکسا رو براتون می ذارم.دوستای گلم همه شما رو خیلی دوست دارم تو رو خدا برام دعا کنید که زود خوب بشم و یه دختر آروم و سالم داشته باشم.همتون و به خدا می سپارم . زیاد نمی تونم بنویسم یه حس عجیبی دارملبخند


 
 
 
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
 

سلام

ممنونم از همه مامانای گلی که همیشه به من لطف دارن و منو با حرفای زیباشون دلداری میدن.

امروز وقت دکتر دارم دیگه هر هفته باید ویزیت بشم تاریخ ٢٨/٨/٨٧ رو برای زایمانم در نظر گرفته بود که خودم قبول نکردم و قرار شده با شروع شدن دردهای طبیعی که تقریبا باید ٧/٩/٨٧ باشه  سزارین بشم و اگه دردام شروع نشد همون پنجم یا ششم آذرسزارین کنم .تخت خواب و کمد الینا ١٩ آبان آماده میشه همه وسایلشو گرفتم زمانی که اتاقش آماده شد همه عکساشو میذارم و اما از اینکه دیر به دیر آپ میکنم علتش اینه که هنوز سر کار میرم البته شرکت همسرم هستش و کارم از ساعت ٩تا ٢ ظهر هستش و عصر ها هم مشغول خرید برای جهیزیه الینا هستیم.

 و اما از احوالات خودم: تا الان حدود ۶کیلو اضافه کردم و تقریبا دکترم قانع شده ولی خودم حسابی لاغر شدم و خبری از چربی ب ا س ن و شکم نیست .ترک هم اصلا نزدم ولی موهام یکم خشک شده هنوز هم میوه و لبنیات جزء واجبات ویارم هست و برنج و نمیتونم تحمل کنم معده ام تعجب میکنه.پیاده روی و تفریح و خیلی دوست دارم و شبا روزی نیم ساعت پیاده روی می کنم.غذا هم تا خرخره میخورم ولی اصلا ترش نمی کنمنیشخندبرای خواب هم هیچ مشکلی ندارم و تا سرم و گذاشتم راحت خوابم می بره و خبری از تنگی نفس و این جور چیزا نیستنیشخند.خدا رو شکر دوران بارداری خوبی دارم و اصلا سنگین نیستم و   باورم نمیشه به این زودی داره میگذره . روحیم بهتر شده و منتظر اومدن یه تازه واردم. به قول علی هلو خانم ، آناناس هفت رنگ باباخندهراستی بیهوشی عمومی برای سزارین بهتره یا از کمر به پایین بیحس بشم؟هر کسی تجربه داره به منم بگه.

این روزا یه حس عجیبی دارم باورم نمیشه که زندگی دو نفره ما داره سه نفره میشه.علی خیلی ذوق و شوق داره. جالب اینحاست با صدای بلند باهاش حرف میزنه و اون از توی شکم لگد میزنه.وای نمیدونید چه لحظه قشنگیه.الینای عزیزم هنوز تو رو ندیدم و نمیدونم چه شکلی هستی بعضی وقتا باهات غریبم و اما میدونم تو خیلی خوب و مهربون هستی و مامانتو اصلا اذیت نمی کنی.تا الان هم خیلی خوب رشد کردی و جای نگرانی برای ما نذاشتی.بابات هم که سنگ تموم گذاشته و خیلی به فکر روحیه مامانته. مثل پروانه دورمون میچرخه(مثل همیشه)چون خیلی مهربون بوده و هست.مامان بزرگت (مامان خودم)کلی برات ژاکت و جوراب و کلاه بافته.خاله بنفشه هم حسابی مشغول دوخت و دوزه و خاله سمیرا هم برای موهات گل سر خوشکل خریده.بابا علی هم هر چیزی که خیلی به نظرش خوشکل بیاد برات میگیره بیا ببین چه سر همی و جورابای ناز نازی برات گرفته. و منتظره تا وسایلت بیاد تا تزئینات لازم رو انجام بده.خداییش هم خیلی ذوق داره و هر چیزی رو اون بخره یا با سلیقه علی باشه من خیلی می پسندم.مامانی و خاله بنفشه هم 25 آبان میان و فعلا خاله سمیرا پیش ماست


 
 
 
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 

نمی دونم چرا این اواخر که الینا میخواد بدنیا بیاد خیلی دلم گرفتس همش نگرانم دلشوره دارم مثل اون اول دلم خوش نیست ترس عجیبی وجودم و گرفته که نکنه با اومدن الینا من از پس بچه داری بر نیام وای یدفعه از دستم سر نخوره بیفته.اصلا شیر دارم که بهش شیر بدم یا اینکه شکمم کوچیکه نکنه الینا ریزه میزه و لاغر و ضعیف باشه. بعضی وقتا با خودم میگم بیکار بودی گذاشتی بچه دار بشی که حالا فکر کنی از پسش بر نمی یای آخه خدایا چرا اینقدر ناشکر و دلگیر شدم ناراحتخیلی نگرانم با اینکه هر روز میرم یه چیزی براش خرید میکنم اما مثله بقیه مادرا  باهاش صحبت نمیکنم تا ۶ ماه بارداری خیلی روحیم خوب بود خوشحال خندون بودم که دارم از تنهایی در میام اما الان خوشحال نیستم استرسخیلی بداخلاق و زود رنج شدم .احساس می کنم خیلی کلافه و سر در گم هستم مدام با خودم میگم یعنی ١ ماه دیگه الینا بدنیا میاد کاش یذره بیشتر بشه زمان داره زود

میگذره کاش........

 

 


 
 
جیگر مامان
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱
 

دخمل قشنگ من هم در ٣١ هفتگی رویت شدماچ

     قربون دست کوچولوت بشم که گذاشتی زیر چونت داری فکر میکنی

 


 
 
الینا خانم
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦
 

بلاخره اسم نی نی ما هم مشخص شد طی مذاکرات قبلی مامان نی نی و بابای نی نی الینا  انتخاب شد وتاریخ 28 ابان ماه هم الینا خانوم با قدوم مبارکش خونه ما رو گل بارون میکنه احوالات الینا جون خوبه اما دکتر به من استراحت و بخور و بخواب داده تا یکم وزن اضافه کنم چون فقط 3 کیلو اضافه کردم و فعلا در حال خوردن غذاهای پر کالری هستم البته وزن نی نی خوبه جای نگرانی نیست ولی چاره ایی جز گوش دادن به حرف پزشک مربوطه نیست.تا الان هم به دلیل مشغله کاری زیاد نتونستم بیام از احوالات نی نی خبر بدم .تا آخر هفته کارهای شرکت و میسپارم و خونه نشین میشم و با مامانم میریم جهیزیه الینا و بخریمنیشخندالبته یه خورده ریزایی خریدم که وقتی اتاقش آماده شد عکساشو میذارم. سه شنبه هم نوبت سونوی سه بعدی دارم که عکس اون هم براتون میذارم 

و اما لباسای الینا:  2 سرویس لباس  17 تیکه سایز صفر و 2 سرویس 17 تیکه سایز یک،یک عدد سرهمی شش تیکه شامل (شلوار، کیسه خواب، کلاه،سرهمی آستین بلند،سرهمی آستین کوتاه و یک بلوز چین چینی )،یک جفت کفش کتونی، یک جفت پاپوش،یک جین شرت مایو خیلی ناز ویک بلوز آستین کوتاه اسپرت با شرت عینکی که این دو تا آخری سلیقه باباش بوده.البته لوازم بهداشتی mather care و یک سرویس هم chicco خریدم شیشه شیرهم منحنی دارو شیشه شورمارک pun خریدم.

شکمم زیاد بزرگ نشده و خدا رو شکر هنوز هیچ ترکی نزده،ورم نکردم و پف نشدم علتش هم خوردن آب زیاد و میوه هستش اما روزی 100 دفعه گلاب به روتون دستشویی میرم و شبا هم حالت خفگی بهم دست میده دیونه میشم تا صبح بشه.امسال هم که ماه رمضان اصلا روزه نگرفتم چون همینجوریش وزن کم دارم .و فعلا در حال بخور بخور هستم تا وزنم به شش کیلو برسه این هم از احوالات مامان نی نیلبخند


 
 
جنسیت نی نی و هفته بیست و شش بارداری
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
 

سلام منو با تاخیر بسیار زیاد پذیرا باشید این مدت خیلی خیلی سرم شلوغ بوده و هست چون دارم کارهای شرکت و دسته بندی میکنم .

و اما بلاخره جنسیت نی نی خوشگل من هم مشخص شد هفته ٢۴ بارداری رفتم سونو انجام دادم که معلوم شد یه دخمل نازنازی جیگر توی دل مامان نگار لونه کرده و اون تو برا خودش حسابی لم داده و استراحت میکنه وضعیت نی نی نرمال بود خوشکل خانوم ٨٠ گرم هم از وزن نرمالش بیشتر بود احساس میکنم شبیه خودم بود نیشخند تا الانم چیز خاصی برای نی نی نگرفتم نمی دونم کالسکه کریر و این چیزا رو چه مارکی بگیرم که بهتر و با کیفیت باشه؟ لوازم بهداشتی هم اکثرا مارک chico و nivea  رو پیشنهاد میکنن میشه لطفا منو راهنمایی کنید

 


 
 
هفته بیست و یکم بارداری
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
 

 

عزیزمن،٢١ هفته است که توی دل من لونه کردی و همه جا با هم هستیم تو الان ٣۴٠ گرم وزن داری و قدت به نقل ازنی نی سایت ۵/٢۶ سانتی متر هستش تکون خوردنات بیشتر شده طوری که روز و شب سرت نمی شه و مدام بازی میکنی Toy Train  اما خودتو نشون نمی دی و میخوای حسابی دل همه رو آب کنی تا بفهمیم که دخترهستی یا پسر، اما هر چی هستی خیلی خوب و مهربونی چون که خیلی به فکر منی و سبزی و میوه و لبنیات خیلی دوست داری و باعث شدی پوست من روشن تر و صاف تر بشه پیاده روی رو خیلی دوست داری چون تو منو اصلا خسته نمی کنی بعضی وقتا دلت هوس سوپ ماهیچه یا سوپ ذرت میکنه  Soup و همیشه حواست هست که زیاد شیرینی نخورم چون دوست نداری. قربونت بشم که روز پدر Father’s Day Girlچقدر برای بابات شیطونی کردی وحرکات موزون انجام دادی و کلی بابا علی و خوشحال کردی بابات دوست داره که تو دختر باشی تا براش ناز کنی و بادستای کوچیکت ماساژش بدی و براش شعر بخونی و دخمل بابایی باشی من هم میگم هر چی هستی سالم و سرحال باشی که لذت ببرم کمردرد های من خوب نشده و هر شب مجبورم کلی خودم و چرب و چیلی کنم تا پوستم ترک نخوره.اما حالت تهوع از بین رفته ولی همچنان عاشق لیمو ترش ،آلبالو، زرشک هستم .شکمم یه کوچولو رشد کرده و برعکس اکثرخانم های باردار نفخ معده و سردرد و ورم دست و پا ندارم اما گرفتگی بینی دارم و شبها نفس کشیدن برام سخت میشه کلی عطش دارم Sweaty  و روزی ١۵ لیوان Orange Juice  مایعات میخورم و روزی ٢٠ دفعه گلاب به روتون دستشویی میرم اما رویهم رفته از اینکه میخوام مامان بشم و علی کلی به فکر این مهمون کوچولو هستش( حتی بیشتر از من )و میره خودسرانه نوبت سونو گرافی می گیره و میگه یه عکس جدید از نی نی مون داشته باشیم و ببینیم رشدش چطور بوده  Weighing کلی خنده ام میگیره اما خیلی خوشحالم که این قند عسل هنوز نیومده کلی در روز با این ورجه وورجه کردناش ما رو می خندونه.

از همه دوستان گل وبلاگی هم که با نظرات خوب خودشون به من لطف دارن ممنونم.






 
 
هفته نوزدهم بارداری
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
 

 

  هفته هجده هم تموم شد و فردا وارد هفته نوزدهم بارداری میشم اما نمی دونم چرا هنوز صبح ها حالت تهوع دارم این تکرر ادرار هم منو کلافه کرده اشتهایی زیادی هم به خوردن سالاد و سبزی و میوه جات و چیزهای خیلی خنک دارم چون مدام گرمم میشه .برای تعیین جنسیت هم دیگه نرفتم صبر کردم نی نی بزرگتر بشه که قطعا مشخص بشه.

 دیروز رفتم فروشگاه شهروند کلی لواشک و زرشک و کشک میوه های خشک شده خریدم علاقه زیادی به خوردن چیزهای ترش دارم . خاله بنفشهFlowers And Hearts هم زحمت کشیده چند تا لباس خوشکل بارداری برای خواهر جونش دوختهکه نی نی قشنگم راحت نفس بکشه و برای مامانش آتیش بسوزونه.  

من شدیدا دنبال یه پزشک جراح متخصص زنان و زایمان می گردم زن و مردش برام فرقی نمی کنه اما همه میگن کار سزارین پزشک مرد بهتره بیمارستان دی و کسرا و پارسیان رو بهم معرفی کردن اما نمی دونم کدومش تمیز تر و بهتره و بیشتر به مریضاش رسیدگی میکنه لطفا شما منو راهنمایی کنیید.  Chiseling I Love You   

رشد جنین در هفته نوزدهم :

اگر در این هفته سونوگرافی کنید متوجه ضربان قلب فرزندتان می شوید که بیشتر از تپیدن به لرزش شباهت دارد. در این هفته آرنج ها در بازوها و زانوان در پاها کم کم نمایان شده و انگشتان شروع به رشد کردن می کنند. کف و مچ پا شروع به ظاهر شدن از برآمدگی پاها می کنند و انگشتان پا مانند شکافهایی در انتهای پای او قرا ر دارند.

صورت او مرتب در حال تغییر است زیرا چشم ها، گوش ها و نوک دماغ او ظاهر شده اند. در این سن پلک ها روی چشم ها را کامل می پوشاند. دندانهای فرزند عزیزتان در زیر لثه هایش شروع به رشد می کنند.

در این هفته روده ها با کامل شدنشان به داخل بند ناف وارد می شوند. زیرا که درحال حاضر در شکم کوچولوی جنین جایی برای روده ها وجود ندارد. حتی در این مرحله ابدایی نیز روده های جنین مشغول دفع ضایعات از بدن او می باشند. به زودی با بزرگ شدن داخل شکم او جا برای روده ها باز شده و آنها به داخل شکم باز می گردند.

در این هفته او شروع به از دست دادن دم جنینی اش، که در واقع استخوان دنبالچه است، می کند.

اگر قادر بودید از درون شکمتان فرزندتان را سیخونک بزنید، می دیدید که او عکس العمل نشان داده و خود را تکان می دهد. این امر به این خاطر است که سیستم عصبی در او شروع به برقراری ارتباط با ماهیچه ها کرده است.

نقل از سایتhttp://www.niniland.com


 
 
هفته هجدهم بارداری
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠
 

 

هفته هفدهم هم با خوبی و خوشی سپری شد و وارد هفته هجدهم بارداری شدم به لطف خدا آزمایشاتم خوب بوده و جنین هم رشد مناسبی داشته آخه من خیلی به خودم می رسم روزی ٣ لیوان شیر Milk  و یک دیس میوه Orange 2  Apple 2  و آجیل و پسته و بادام میخورم هفته ای دو دفعه هم گوشت Ham و مرغ.چند روز پیش دکتر تغذیه رفتم  و یک

برنامه غذایی سالم و مفید برای دوران بارداریم تجویز کرد و فقط نیم کیلو بیشتر از دوران قبل از  بارداریم اضافه وزن داشتم . همیشه فکر می کردم اگر باردار بشم تبدیل به یک آدم بی ریخت پف آلودFat Woman 2و پر از خال و لک بشم

اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر تازه پوستم شاداب تر و لطیف تر و سرخ و سفید تر از قبل شده شکمم هم اصلابزرگ

 نشده یعنی کسی نمی فهمه که من باردارم هنوز خیلی  از بستگانمون نمی دونن . همسر جان مهربونم علی عزیزم هم خیلی توی کارای خونه  کمک می کنه و حتی نمی ذاره کاسه بشقاب   هم جمع کنم بنده خدا آژانس من شده و منو این ور اون ور می بره چون دکتر گفته بهتره رانندگی نکنی.مادر شوهر مهربونم هم مدام غذا درست می کنه  Cooking Dinner و برام میفرسته و منو تقویت کنه خدا حفظش کنه جای خالی مامانم و گاهی اوقات پر میکنه.آخه نی نی مون   Stroller نوه بزرگ خانواده است اما به فاصله ٢ماه نی نی عمه راحله و ١ماه بعد هم نی نی عمه ریحانه خواهر شوهرای گرامی به دنیا میان It's A Smiley!  .جالب اینجاست که عروسیامون هم تو یک سال بودن.پدر شوهر گل گلاب هم یک ویلا House  توی شمال داره و اونجا کلی گل و گیاه و سبزی و میوه

کاشته و همیشه از سبزی و میوه های اونجا هم فیض می بریم مخصوصا وقتی میگه اینا رو با دستای خودم سفارشی از اونجا چیدم و منم کلی ذوق می کنم.    Painted I Love You 

خدا رو شکر اصلا احساس نمی کنم باردارم فقط شبا موقع خواب یکم اذیت میشم که چند روز پیش یک بالش بارداری

خریدم و اوضاع خوابم بهتر شده.


 
 
جنسیت نی نی
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
 

 

روز پنج شنبه از شرکت مرخصی گرفتمو برای تعین جنسیت نی نی به سونوگرافی رفتم دل توی دلم نبود که زودتر بفهمم رشدش چطور بوده ؟ پسره یا دختر؟اما انگار خودش فهمیده بود مدام تکون می خوردو شیطونی می کرد.وقتی وارد اتاق سونوگرافی شدم خانم دکتر گفت که خدا رو شکر رشدش خیلی خوب بوده اما در وضعیت بریچ قرار گرفته یعنی بچم از همین الان با حجب و حیاست و دلش نمی خواد خودشو نشون بده و پاهاشو حسابی به هم چسبونده.البته ٢ یا ٣ هفته دیگه دوباره می رم که کاملا مشخص بشه.

 اما به توصیه چند نفر از دوستان وبلاگی کمی هم راجع به خودم مینویسم:

١-زودرنج و کمی احساسی،عاشق همسر و خانواده،حسابی بچه دوست و عاشق تفریح و مسافرت

٢-بزرگترین آرزوم موفقیت و سلامتی عزیزانم و اینکه بتونم یه فرزند سالم و صالح تحویل جامعه بدم

٣-از غیبت و دروغ و فخر فروشی متنفرم .در حال حاضر چیزی که آزارم می ده دوری از خانواده و اینکه کم کم دارم اضافه وزن پیدا می کنم.

۴-بزرگترین ایرادم اینه که یک رشته رو تا آخر ادامه نمی دم و هر چیزی رو یک بار امتحان میکنم مثل:سفالگری،رنگ روغن،شنا،شعر،سفره آرایی

 


 
 
روز مادر
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
 

 تقدیم به تمامی مادران دنیا   

 

روز مادر بر تمامی مادران دنیا خصوصا مادر عزیزم مبارک باد

 

*****************************************************


 
 
هفته هفدهم بارداری
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳
 

هوراااا من وارد ماه پنجم بارداری شدم امروز هفته هفدهم بارداریمه  خیلی خوشحالم که کم کم داره میگذره و ۴ ماه دیگه تو رو می تونم ببینم هنوز نمی دونم که تو دخمل خوشکل منی یا پسمل مامان نگاری اما یواشکی اون تو برا خودت شیطونی می کنی   وقتی تکون می خوری خیلی جالبه برام نمی دونم چطوری بگم که مامانی من عاشق تکون خوردناتم  الهی قربونت برمدوس دارم بدونم که جنسیتت چیه که برات لباس بخرموقتی لباسهای نوزادی رو از پشت ویترین مغازه ها میبینم کلی ذوق میکنم قربونت برم  که هنوز نیومده چقدر روحیمو تغییر دادی با اینکه کمر درد دارم اما خیلی این دوران و دوست دارم  smileys

ماه پنجم:

مادر :

  • پر انرژی تر از قبل می‌گردد.
  • در طول روز به استراحت بیشتری نیاز دارد.
  • رحم سنگین می‌گردد.
  • ممکن است در طول شب گرفتگی ساق پا ایجاد شود.

کودک :

  • جنین حدود 30 سانتیمتر طول دارد.
  • دوره افزایش فعالیت
  • تنفس و دفع ادرار آغاز می‌شود.

          


 
 
آزمایش های دوران بارداری
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱
 

امروز رفتم آزمایشگاه  سعید توی پاسداران آزمایشات آلفا پروتیئن و سندروم داون و یه چند تای دیگه ای که الان خاطرم نیست و دادم همش دعا میکنم نتیجه آزمایش خوب باشه . راستی دیروز کمردرد عجیبی داشتم طوری که نمی تونستم راه برم اما خدا رو شکر امروز خوب شد نمی دونم علتش چی بوده؟ کار خاصی هم انجام نداده بودم

 

 


 
 
من مامان شدم
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
 

قلب نگارهستم ٢۵ سال سن دارم به تازگیها مامان یه نی نی ۱۶ هفته ای شدم میخوام با کمک نظرات و پیشنهاد های شما دوستان عزیز این دوره رو به سلامت تموم کنم آخه اولین باره مامان میشمخیلی سوال برام پیش می یاد برای همین تصمیم گرفتم توی این وبلاگ از تجربیات مامان های گل استفاده کنم  I Love You