شیرینی زندگی ما

خاطرات زایمان
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۸
 

 

ساعت شش صبح روز چهارشنبه ششم آذر ماه من و علی و مامانم و مادر شوهرم به بیمارستان عرفان رفتیم. اما چون ترافیک بود ساعت هشت و نیم رسیدیم. وقتی وارد بیمارستان شدیم من و علی فرم مخصوص عمل سزارین رو پر کردیم .مسئول بخش پذیرش کیف لوازمم رو تحویل مامانم داد و با یه آقایی به عنوان میزبان که کلی شوخی می کرد و میخواست به مامانم اینا روحیه بده به بلوک زایمان رفتیم.با مامانم و علی و مادر شوهرم روبوسی و خداحافظی کردم. وارد یه اتاق شدم  لباسامو در آوردم و تحویل مامانم اینا دادن. یه کلاه و پیراهن صورتی پوشیدم. پرستار سرمم رو تزریق کرد و منو آماده  جراحی کرد. یهو دیدم علی با لباس فرم اتاق عمل وارد اتاق شد و بادیدن تیپ و لباسای همدیگه خندمون گرفت. علی گفت که پرستار بخش بهشون گفته تا کسی نیست بیاین به زائو روحیه بدین. منم که اصلا  ترس و دلهره ای نداشتم اینو از قیافه خندانم میشد حدس زد . علی رفت و مامانم اومد کلی با مامانم صحبت کردم و یهو پرستار به مامانم گفت میخوایم بریم اتاق عمل نی نی و در بیاریم شما بیرون باشید . مامانم که رفت منو روی یک تخت دیگه خوابوندن و با چند نفر دیگه  که کلی با من خوش و بش میکردن و  معنی اسم نی نی و در حین مسیر از من می پرسیدن ( الینا= نعمت و روزی برای ما) و خانم فیلمبردار وارد اتاق عمل شدیم .اصلا باورم نمیشد که میخوام مامان بشم و تا چند لحظه دیگه الینا رو می بینم. خانم پرستار آمپول بی حسی و توی کمرم تزریق کرد دردی احساس نکردم یهو حس کردم پاهام خواب رفته دردی توی قفسه سینم حس کردم احساس کردم که توی شکمم دارن یه چیزایی رو جا به جا میکن اما بعد دیگه چیزی نفهمیدم. وقتی از خواب بیدار شدم . دکترم گفت می شنوی این صدای دخترته تموم بخش و زیر پا گذاشته من که احساس آرامش می کردم دوست داشتم هنوز بخوابم که الینا خانم جیگر مامان و لای پتو پیچیدن و به من نشون دادن اما من خوب ندیدمش چون خواب آلود بودم .بعذ از چند لحظه چند نفر منو جا به جا کردن و روی تخت دیگه ای گذاشتن و وارد یه جای دیگه که بعدا فهمیدم ریکاوری هستش شدم. زود تونستم پاهامو تکون بدم  خانمی اومد و شیکمم و آروم آروم ماساژ میداد و کلی قربون صدقم میرفت. یه خانم دیگه بهم گفت دخترت خیلی نازه خیلی هم تمیزه اصلا چربی و آت و آشغال نداره یکی دیگه گفت مثل مامانش آروم نیست بیمارستان و ریخته بهم.

 وقتی تونستم پاهامو تکون بدم مامانم و علی و مامانش اومدن پیشم و گفتن که نی نی شبیه کوچیکیهای خودمه

کمی احساس درد داشتم وارد اتاق خودم شدم علی هم وقتی اشکای منو دید رفت

بعد از ١٠ دقیقه حالم خوب شد و اثری از درد نبود که نی نی و آوردن تا شیر بخوره. وای خدای من چقدر دلم برای اون روز تنگ شده انگار رویا بود وقتی دخترمو دیدم باورم نمیشد که از شکم من اومده .باورم نمیشد که تا ١ ساعت پیش توی شکم من بوده و الان کنارم داره شیر میخوره خدارو شکر همون موقع شیر خورد و مشکلی از لحاظ شیردهی نداشتم .

علی و خواهرم سر ظهر اومدن دیدن من و الینا و کلی قربون صدقه الینا رفتن خانم عکاس هم کلی عکس و فیلم گرفت و ساعت ۴ بعد ازظهر هم همه فامیل ریختند توی اتاق و تا ساعت ۶ مراسم فیلمبرداری و عکاسی بود وقتی که همه رفتن من و مامانم و الینا تنها شدیم و کمی خوابیدیم اما سر شب الینا چند بار بیدار میشد و گریه میکرد. تا صبح بیدار بودم و به الینا شیر میدادن توی بغلم آروم میگرفت اما چون نمی تونستم تکون بخورم طفلک الینا با کمک پرستار و مامانم شیر میخورد. سر صبح هم مجبور شدم با کمک پرستار راه برم اما سرم گیج میرفت تا ظهر سر درد داشتم که نزدیکای ظهر مرخص شدم به خونه اومدم اما ازگیج گیج بودم حوصله مهمونا رو نداشتم چون الینا نوه اول هم توی خانواده ما و هم خانواده علی هست برای همین یکی میرفت یکی میومد شب و روزمهمون داشتیم و من بعد از مهمون بازی دلی از عزا در آوردم و یه دل سیر خوابیدم. اینم از خاطرات روزهای زایمانم

من عاشق این عکسم بعد از خوردن اولین شیر در کمال آرامش خوابیده

الینا روز ششم آذز ماه روز تولدش

 الینا در پانزدهمین روز تولدش

کیک تولد الینا

بابا بزرگ و الینا


 
 
تولد الینا
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢
 

 

دخمل قشنگم روز ششم آذر ساعت نه و سی و پنج دقیقه صبح با وزن سه کیلو و صد و پنجاه گرم و قد پنجاه سانتی متر در بیماستان عرفان بدنیا اومد.


 
 
 
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٥
 

سلام

من الینا هستم روز ۶ آذر بدنیا اومدم اینم عکس یک روزگی من در بیمارستان


 
 
پایان مجردی
نویسنده : نگار زارعی - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢
 

سلام

 تاریخ زایمانم ۴/٩/٨٧ روز دوشنبه بیمارستان عرفان هستش. شیکمم بزرگ شده داره می ترکه.خیلی به نی نی فشار میاد .دکتر گفته دیگه چهارم آذر ماه وقتشه. تو رو خدا برام دعا کنید خیلی دلشوره دارم.اتاق الینا آماده شده اما با عکسای تولدش میذارم که سوپرایز بشه. شبا خوابم نمی بره و نی نی اذیت میکنه و روزا چرت میزنم.هر وقت حالم خوب شد عکسا رو براتون می ذارم.دوستای گلم همه شما رو خیلی دوست دارم تو رو خدا برام دعا کنید که زود خوب بشم و یه دختر آروم و سالم داشته باشم.همتون و به خدا می سپارم . زیاد نمی تونم بنویسم یه حس عجیبی دارملبخند